تبليغاتX
با تو حکایتی دگر این دل ما به سر کند - ... ای امید زندگیم خیلی دوستت دارم و برای تو می نویسم

با تو حکایتی دگر این دل ما به سر کند

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر......یادگاری که در این گنبد دوار بماند

 

 

يادته يه روزي بهم گفتي: هر وقت خواستي گريه كني برو

 زير بارون كه نكنه نامردي اشكاتو ببينه و بهت

 بخنده ....... گفتم: اگه بارون نيومد چي؟؟؟ گفتي:

 اگه چشماي قشنگت بباره، آسمون گريش مي گيره گفتم يه

 خواهش دارم ........ وقتي آسمون چشام خواست بباره

 تنهام نذار......گفتي به چشم...... حالا امروز من

 دارم گريه مي كنم و تو هم اون دور دورا ايستادي و

 داري بهم مي خندي ....

 

 

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه

 دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت

اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز

 يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا

شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي

خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و

گفت :مراقب چشماي من باش.

 

shak-nakon 

 

اگر باران بودم آنقدر مي باريدم تا غبار غم را از دلت پاك كنم اگر اشك

 بودم مثل باران بهاري به پايت مي گريستم اگر گل بودم شاخه اي

از وجودم را تقديم وجود عزيزت ميكردم اگر عشق بودم آهنگ

دوست داشتن را برايت مينواختم ولي افسوس كه نه بارانم نه

اشك نه گل و نه عشق اما هر چه هستم دوستت دارم.

 

ای کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگیم تقاشی روی

دیوار بود.

ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور

 باشم همواره تبسمی تلخ برلب داشته باشم.

ای کاش کودک بودم تادراوج ناراحتی و درد بایک بوسه همه

چیز را فراموش می کردم .

اما............افسوس...

کودکی نسیم دلنوازی بود وگذشت...

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت15:18توسط دل شکسته | |